کد خبر: 55254

تاریخ انتشار: ۱۳۹۴/۰۲/۰۵ - ۱:۳۵

گلایه فرزند سردارشهید گیلانی ازمسئولان/ ضرب و شتم خانواده شهید پورقاسمی!

بابای خوبم، آن حادثه تلخ و شرم آور گذشت، بعد از آن هیچ کس از مادرت دلجویی نکرد از همسرت و فرزندانت کسی نپرسید. هیچ مسئولی دردش نیامد، و بیدار نشد و پیگیری نکرد. به گزارش املش ما به نقل از  ۸دی نیوز، سردار شهید حاج ابراهیم پورقاسمی سوم دیماه سال ۱۳۴۱ در روستای قاسم […]

بابای خوبم، آن حادثه تلخ و شرم آور گذشت، بعد از آن هیچ کس از مادرت دلجویی نکرد از همسرت و فرزندانت کسی نپرسید. هیچ مسئولی دردش نیامد، و بیدار نشد و پیگیری نکرد.

به گزارش املش ما به نقل از  ۸دی نیوز، سردار شهید حاج ابراهیم پورقاسمی سوم دیماه سال ۱۳۴۱ در روستای قاسم آباد از توابع شهرستان رودسر دیده به جهان گشود. وی پس از اخذ مدرک دیپلم راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و به عضویت سپاه درآمد . پورقاسمی در سالهای دفاع مقدس مسئولیت ستاد و فرمانده قرارگاه لشگر ۱۶ قدس گیلان در سنندج را بر عهده گرفت و سرانجام در تاریخ ۷۰/۷/۲۷ در محور سقز بانه در سن ۲۹ سالگی در هنگام درگیری با گروهک ضدانقلاب عاشقانه به شهادت رسید.

مهدی پورقاسمی فرزند این شهید بزرگوار دلنوشته ای همراه با بغض و گریه نوشت و در آن از اتفاقاتی که در خصوص برگزاری یادواره پدرش در روستا و شهرستان رخ داد، بی پرده دست به قلم شد و یادداشتی نوشت.

متن این دلنوشته به شرح زیر می باشد:

بسمه تعالی

بابای شهید بی نشان من، به تو استغاثه می برم

بابای خوبم

سلام علیکم

بابا جان؛ بغض گلویم را فشرده است، در فکر این بودم، دل نوشته هایم را با مولا و آقایم و رهبرم سیدعلی عزیزم بازگو کنم، اما به غربت او و کوله باری از مسئولیت های سنگین انقلاب اسلامی که بر دوش دارد، دلم رضایت نداد حال که نمی توانم باری از دوش او بردارم، باری و غمی اضافه نکنم. تصمیم گرفتم؛ مانند مادرت زهرا(س) که به بیت الاحزان پناه برد و در فراق پدر و مظلومیت ولایت همسرش گریست، با تو هم کلام شوم و بغض گلو با تو ساز کنم.

پدر جانم؛ زمانی که دست نوشته هایت را می خواندم احساس خاصی به من دست می داد فکر می کردم می خواستی یاد آوری کنی که عشق به حضرت زهرا(س) داشته باشیم و از او درس بگیریم و رهرو او باشیم و مانند او از ولایت دفاع کنیم و به یاد مظلومیت او باشیم تا امروز با مولایمان هم درد شویم و نگذاریم دوباره تاریخ تکرار شود وعلی زمان خانه نشین گردد.

پدر جان؛ تو در وصیت نامه ات از بی نام و نشانی مادرت نوشتی و خواستی بی نام و نشان بمانی که مزارت بی نام و نشان مانده است و در طول این سالها وقتی در کنار مزارت قرار می گیرم، احساس می کنم، قصد داشتی، ائمه بقیع(ع) و غربت آنها را برایمان تداعی نمائی و ما را وادار به اندیشه و تفکر نمایی که چرا بهترین مخلوقات عالم هستی باید بی نام و نشان بمانند.

پدر جان؛ وقتی خاطره دفن شبانه ات را خواندم، فکر می کردم که می خواستی مراسم تدفین شبانه مادرت زهرا(س) را پس از ۱۴۰۰ سال برایمان قابل درک کنی که در چه شرایطی امام علی(ع) با یاران اندک خود در مظلومیت کامل و آنهم شبانه باید تنها دختر پیامبر خدا(ص) را به خاک بسپارد و هیچکسی از آن خبر نداشته باشد و تا امروز بی نام و نشان باقی بماند.

بابا جان، وقتی دست خط مبارکت را که به جمله «دوست دارم چون مادرم فاطمه زهرا(س) و دوستان مفقودم، گمنام بمانم» مزین شده بود مطالعه می کردم احساس می کردم، می خواهی ما را با فرهنگ گمنامی آشنا کنی تا یاد بگیریم کار بی منت بکنیم و دنبال نام و نشان نباشیم.

پدر جان؛ تصمیم گرفتیم، تا آنجایی که توان داریم وصیت نامه ات را اجراء کنیم، خواسته بودی، شبانه دفن کنیم که انجام شد. خواسته بودی، لباس رزمت کفنت باشد که همان گونه عمل شد. خواسته بودی، برمزارت سنگ قبر گذاشته نشود اجراء کردیم. از دست نوشته هایت فهمیدیم که باید در روز شهادت اولین مظلومه عالم صدیقه طاهره فاطمه زهرا(س) برایت مراسم یادواره بگیریم، که به آن عمل کردیم. اما مراسم رنگ و بوی فاطمی می گرفت و ناخواسته نام تو تحت شعاع نام مبارک حضرت زهرا(ع) و دیگر شهدا محل قرار می گرفت و کمتر نامت برده می شد. و ما به رضایت شرکت کنندگان و خانواده شهدا رضایت داشتیم.

بابای بی نشانم، امسال شروع سال ۹۴ با ایام شهادت مادر مظلومه ات فاطمه زهرا(س) همزمان شده بود. که ورق دیگری از رمز نوشته هایت برایمان مکشوف شد. بیست و چهارمین یادواره را می خواستیم برگزار کنیم. کارهایی در ظرفیت خودمان در ستاد یادواره آماده کردیم. یکی از بهترین سخنرانان کشوری، ولایت مدار، شجاع و عاشق رهبر حضرت آیت الله سید احمد خاتمی دعوت کردیم و قبول کردند. البته یک بار دیگر دردوران اصلاحات سخنران مراسم یادواره بود. و یقین داشتیم، که یک قدم در مسیر عمل به وصیت نامه تو به جلو برداشته ایم.

ماجرا از آنجا شروع شد که دعوت نامه مراسم به مسئولین به دلیل تعطیلی ایام عید زودتر برایشان ارسال شد.

و بنرهای تبلیغاتی نصب گردید. گویا به کام مدعیان اعتدال و انحراف و فتنه گران ۸۸ ومنافقین و… تلخ بود که با استفاده از عوامل شان و بعضا کسانی که با این مراسم در سالهای گذشته مخالف بودند شروع به زمینه سازی و جوسازی در منطقه و مسئولین کردند و اصل واقعه را به عکس جلوه دادند.

و آنگونه که در محل درگیری و دو دستگی است و این یک کار سیاسی است تا جلوی این مراسم را بگیرند. شبی که تمثال مبارک شهدا توسط دوستان ستاد نصب می شد. برنامه ریزان محلی، همان هایی که با برگزاری مراسم در روز شهادت حضرت زهرا(س) مخالف بودند، با برنامه ریزی قبلی، افراد خاص، بعضی از خانواده شهدا، نه همه خانواده های شهدا، را فراخوانی کردند وهمزمان، با جسارت تمام اقدام به پائین کشیدن بنرهای شهدا نمودند وشادمانی کردند و بنرها را به سرقت بردند و در جلو چشمان همه به شهدا اهانت کردند وقتی هم که به مسئولین اطلاع داده شد هیچ عکس العملی انجام ندادند.

به بهانه اینکه مراسم سیاسی است و خانواده شهدا مخالف برگزاری مراسم یادواره هستند. گویا از قبل هماهنگی شده بود. و ما این حوادث تلخ و شرم آور را نظاره کردیم و چون استخوان در گلو تحمل نمودیم.

روز بعد در محل شایعه کردند که سخنرانی آیت الله سید احمد خاتمی لغو شده است. پس از پیگیری معلوم شد که به ایشان اعلام کرده اند در آن محل مشکل وجود دارد و امنیت ندارد و به همین بهانه سخنرانی ایشان را لغو کردند. که این بغض است در گلو که باید برای همیشه در دل بماند چون گفتنی نیست. زیرا که، از ماست که برماست.

شهید پورقاسمی

در روز اول سال که همه جا تعطیل بود از دهیاری نامه ای زدند که برای نصب پرده های تبلیغاتی جهت مراسم سوگواری حضرت زهرا(س) و شهدا باید، با پرداخت هزینه به شورای محل، مجوز دریافت کنید. و۲۴ ساعت وقت دارید مجوز بگیرید و الا پرده های نصب شده تبلیغاتی درآورده خواهد شد.

نامه را به دست داماد تو رساندند. پس از مطالعه نامه به دلیل فشار های روانی که از حرکات جمعی که این روزها برمجموعه خانواده تو وارد کرده بودند طاقت از دست داد و به دهیاری برای روشن شدن نامه رفت و دهیاری تعطیل و دربش بسته بود.

به محض اطلاع یافتن خانواده، به دنبال او رفتند تا او را بازگردانند که در همان لحظه عده ای که آماده بودند به آنها حمله ور شدند و همه آنها را مورد ضرب و شتم قرار دادند و بعد هم تهدید کردند که به شما اجازه نمی دهیم مراسم شهیدتان را برگزار کنید. صحنه عجیبی بود در جمهوری اسلامی برای سوگواری حضرت زهرا(س) و مراسم شهید شورای به اصطلاح اسلامی و دهیاری محل اجازه داده نشود و خانواده شهید را هم مورد ضرب و شتم قرار دهند. و مسئولین هم هیچ عکس العملی نشان ندهند. دچار شوک شده بودیم و مانده بودیم که چه باید بکنیم. اما باز صبر و تحمل کردیم. ولی بابای مظلومم؛ می دانی ظرفیت کم ما در مقابل کوهی از مظلومیت تحملش طاقت فرسا بود و برایمان بسیار سخت گذشت. اما گذشت.

بابای مظلوم من؛ هدف از توضیح این ماجرا شرح ماوقع نبود. میخواستم بگویم، وقتی یک گام به جلو در مسیر اجرای وصیت نامه ات برداشتیم، صحنه جدیدی از حادثه مظلومیت مادرت حضرت زهرا(س) را برایمان نمایان نمود. پدر جان، امسال در حالی مراسم یادواره ات را برگزار کردیم که تنهای تنها جز چند نفری که دل به مظلومیت مادرت و به گمنامی تو داده بودند. مابقی مراسم را تحریم کردند. و آنقدر جوسازی و تهدید کرده بودند که حتی مسئولین جز چند نفر فقط برای نماز جماعت حضور پیدا کردند و مراسم را بلافاصله ترک کردند.

اما مراسم به شکل طبیعی بسان هر ساله با حضور نیروهای انقلابی و دوستداران حضرت زهرا(س) برگزار گردید ولی عمه ی بزرگم با صورت سیلی خورده و عمویم با پهلوی شکسته و عموی بزرگم با سرشکسته و پسر عمه هایم با صورت های خونین و دست و بازوی ورم کرده و مادر بزرگم با قد خمیده و جگر سوخته و مادرم با اشک و آه جگر سوز و من و برادرانم و دوستانت با بغض فرو خورده در مراسم میزبانی کردند…

پدر چان، تازه می فهمیم که چرا می خواستی وصیت نامه ننویسی، همان طور که خودت گفتی با وصیت نامه دیگر شهدا چه کردید، ولی امروز می فهمم که اجرای وصیت نامه طاقت بیش از توان ما دارد. آری؛ اجرایش، سیلی خوردن به دست نامحرم دارد. سر شکستن دارد. پهلو شکستن دارد. بازو ورم کردن دارد. بغض فرو بردن دارد. خون جگر خوردن دارد. تنهای تنها ماندن دارد. غریب و مظلوم شدن دارد. شبانه دفن شدن دارد. مگر توان ما چقدر است.

بابای خوبم، آن حادثه تلخ و شرم آور گذشت، بعد از آن هیچ کس از مادرت دلجویی نکرد از همسرت و فرزندانت کسی نپرسید. هیچ مسئولی دردش نیامد، و بیدار نشد و پیگیری نکرد، همه با یک کلام که آن مراسم سیاسی است، از این همه ظلم چشم پوشیدند ونظاره گر ماندند، با همه این وضعیت تازه مدعی هم هستند. گویا ما را جزء خانواده شهدا نمی دانند. از هم لباسیهای تو انتظار داشتم در نبود تو و در نبود پدر بزرگم، نیم نگاهی به ما بکنند اما دریغ از حتی یک تلفن، چون کسی را محرم ندیدم با تو درد دل کردم، بابای مهربانم جایت خیلی خالی است.

پدرجانم، همانطوریکه نوشتی « آنهایی که با در حیات بودن ما دلخوش نبودند با مرگ ما خوشحال باشند و از تسلیت و تبریک گفتن به خانواده ام خود داری نمایند» همانها امروز خوشحال هستند و بر روی خونهای پاک شما و همرزمانتان مشغول پایکوبی و به دست افشانی مشغولند. امان و امان از این بی حرمتی.

پدرجان، از روی پدران شهدای که تمثال مبارک فرزند دلبندشان که جانشان را برای این کشور و اسلام هدیه نمودند بی احترامی شده است، خجل هستم.

پدر جان؛ ما هم چون خودت گمنامی و بی نام و نشانی را دنبال می کنیم، چه کنیم که کسی ما را نمی بیند و سایه ما را سنگین می دانند. چون فرزند توایم و می خواهیم به وصیت تو عمل کنیم. ما بیزاریم از کسانی که برای نام و نشان خودشان پیوسته عکس تو را بنر می کنند و در و دیوار محل را پر کرده اند تا گزارش کاری درست کنند و با عکس تو نام و نشان پیدا کنند. ما چون حضرت زهرا(س) نمی خواهیم آنها که با صحنه سازی از مراسم یادواره ات جلو گیری می کنند و به شهدا اهانت می کنند و به خانواده تو ظلم کرده اند عکس تو را در دست بگیرد نام و نشان پیدا کنند. که این را خود ظلم بزرگتری بر تو میدانیم. ولی چه کنیم مسئول هستند و می تازند.

بابای مهربانم، اینها ترجمان ورق دیگری از دست نوشته هایت بود که تجربه کردیم، اما همه این اتفاقات نه تنها خللی در اراده ما و دوستان تو ایجاد نکرد بلکه موجب جدیت و انسجام بیشتر و اراده قوی ترمان گردید.

پدر جان، به روح پاکت قسم ، می دانم که زنده ای و شاهد، ما این راه را ادامه می دهیم و از تو می خواهیم دعایمان کنی و از خدای قادر متعال بخواهی که صبر و تحمل حوادث تلخ تر از این را به ما عنایت فرماید. به انتظار درک ورقهای بعدی اجرای وصیت نامه ات خود را آماده مراسم سال بعد خواهیم نمود. ان شاء الله

ارسال دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

vp

کسب درآمد